شیشه ای

عاقبت وقت شناس نبودن
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، سیاستمدار مهمان تاخیر داشت، بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای حاضران صحبت کند.
کشیش رفت پشت میکروفن و گفت: سال قبل وارد این شهر شدم و انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باجگیری، رشوه خواری، هوسرانی و هر گناه دیگری که تصور کنید، اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده، ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت، عذرخواهی کرد و سپس گفت: که به یاد دارد که زمانی که پدر پابلو وارد این شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم....!


comment نظرات ()