شیشه ای

زنجیرِ عشق
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

یک روز بعدازظهر وقتی «اسمیت» داشت از کار به خانه برمی گشت، سر راه زن مُسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. آن زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. «اسمیت» پیاده شد و خودش رو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی توقف نکرد، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
که او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید، من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همان طور که من به شما کمک کردم. اگر شما واقعا می خواهید که بدهی تان را به من بپردازید، باید این کار رو بکنید و نگذار زنجیر عشق به شما ختم بشه!
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و بعد راهش رو ادامه بده ولی نتوانست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خواند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همان طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات را به من بپردازی، باید این کار رو بکنی و نگذاری زنجیر عشق به تو ختم بشه!.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: «اسمیت» عزیز، همه چیز داره درست میشه!


comment نظرات ()
احساس لحظات آخر
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

به هنگام حمله ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. یکی از فرماندهان بطور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابان های پُر پیچ وخم شهر به تعقیب او می پردازند.


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
یک فرق بزرگ
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

مرد ثروتمندی که به نام «سیدمن» مشهور بود، چند خدمتکار داشت. او با آن ها به خوبی رفتار می کرد. در میان خدمتکاران دو مرد به نام های «جان» و «جوزف» برای سیدمن کار می کردند. جان هفته ای ۴ دلار به عنوان حقوق دریافت می کرد و جوزف هفته ای ۱۰ دلار. جان هر روز به سختی کار می کرد. کار او جابجا کردن اسباب و اثاث منزل بود. روزی او با خود فکر کرد چرا جوزف که کارش بسیار سبک تر از اوست این قدر حقوق می گیرد؟
جوزف پیغام های اربابش را می برد و گاهی برای او کتاب می آورد یا نامه هایش را می نوشت. او تصمیم گرفت تا شخصاً از اربابش علت این تبعیض حقوقی را جویا شود. جان نزد سیدمن رفت و سئوال خود را مطرح کرد. سیدمن گفت: پیش از اینکه من به سؤال تو پاسخ دهم به آن وانت باری که پائین ایستاده است نگاه کن. برو و از راننده بپرس که داخل وانتش چه دارد؟ جان رفت و پس از بازگشت گفت: گندم قربان. سیدمن دو باره گفت: برو بپرس که گندم را به کجا می برد. جان پرسید و دوباره گفت: به شهر «برد» قربان. سیدمن بلافاصله گفت: راستی از کجا این محموله آمده است؟
جان باز هم پایین رفت و بازگشت و بلافاصله سیدمن از جان خواست که از کیفیت گندم سؤال کند. جان که خسته از پله ها بالا آمده بود دوباره از سیدمن دستور گرفت تا قیمت گندم را هم بپرسد. سیدمن پس از جوزف خواست تا این کار را انجام دهد. جوزف رفت و پس از بازگشت به سیدمن گفت: قربان راننده به شهر «برد» می رود، صبح راه افتاده و امیدوار است تا شب به آنجا برسد، حدود ۱۲۰ کیلو گندم دارد و هر کیلو گندم ۷۵ سنت است. درضمن گندم امسال خوب و پر محصول بود. جوزف ادامه داد: آیا کافی است آقای سیدمن؟ جان بلافاصله از جا بلند شد و گفت: فهمیدم آقای سیدمن. جوزف برای انجام کارهایش فکر می کند، اما من نه.


comment نظرات ()
سرانجام یک شب با خدا بودن
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

 دزدی به خانه عارفی رفت و بسیار گشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد اما...
خواست که نا امید بازگردد که ناگهان عارف، او را صدا زد و گفت: ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی.
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد. کسی در خانه عارف را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد عارف گذاشت و گفت این هدیه، به جناب عارف است.
وی رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.

حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به عارف نزدیک تر شد و گفت: تاکنون به راه خطا می رفتم. یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت. مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه درست را بیاموزم. کیسه زر را برگرداند و از مریدان عارف شد.


comment نظرات ()