شیشه ای

احساس لحظات آخر
نویسنده : سعید وحدانی - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

به هنگام حمله ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. یکی از فرماندهان بطور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابان های پُر پیچ وخم شهر به تعقیب او می پردازند.


فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سرانجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند: «کمکم کن، جانم را نجات بده، کجا می توانم پنهان شوم؟!»
پوست فروش می گوید: «زود باش بیا زیر این پوستین ها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد. پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند: «او کجاست؟ ما دیدیم که او آمد اینجا.»
قزاقان علیرغم اعتراض های پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند. آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند. فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستین ها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند.
پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد: «ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه بعد آخرین لحظات زندگی تان است چه احساسی داشتید؟
فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو می داد خشمگین می غرد: «تو به چه حقی جرات می کنی که همچین سوالی از من بپرسی؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشم هایش را ببندید و اعدامش کنید. من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد!
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند، پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباس هایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباس هایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیرقابل کنترل پاهایش را احساس می کند. سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی می گوید: آماده.... هدف.... در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد؛ احساسی غیرقابل وصف سرتاسر وجودش را دربر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گام هایی را می شنود که به او نزدیک می شوند. سپس نوار دور چشمان پوست فروش را برمی دارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد. آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید: «حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟


comment نظرات ()