عشق دستمال کاغذی به اشک !

دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

/ 0 نظر / 6 بازدید